فاصله
مارس 16, 2008 با مریم
اومدم خبر خاصی نیست ولی هرچی فکر مکنم میبینم بعضی وقتا و خیلی وقتا بزرگترها دوست دارن هم به جای خودشون زندگی کنند هم به جای کوچکترها و بعد به این نتیجه میرسم که چقدر ماها آرمانی فکر میکنیم و چقدر آرمانهامون با واقعیت فاصله دارند.
بعضی وقتها ما آدمها خبرها را نمیبینیم. بعضی وقتها نمیخواهیم ببینیم. بعضی وقتها ناخشه که ببینیم. به همین خاطر نمیبینیم یا نمیذارن ببینیم.
مگه میشه جایی خبر نباشه؟ مگه میشه زندگی بدون خبر و بالا و پایین باشه؟
همین قیافه من خودش کلی خبره برای خندیدن! چند شب پیش که عمو و عمه و خاله و دایی و … اومده بودند خونه ما، کلی خندیدیم سر قیافه من!
آرمانی باید فکر کرد. اما مشخصه که آرمانی نمیشه عمل کرد و نباید عمل کرد. باید به آرمان فکر کرد. باید کمکم به آرمانها نزدیک شد. ذره ذره. اما پیوسته. بیخستگی و ناله.
حرف صادق منو یاد یکی از استادای علمی کاربردی انداخت: اکبرپور که میگفت: «آرمانی فکر کن، واقعی کار کن»!
بعد هم اینکه، یعنی چه هیچ خبر نیست؟! باکیته دختر؟ بعدشم که همینه که هه!
مریم جون ” کامنت”!!!
سلام
به نظر من باید آرمانمون رو مشخص کنیم بعد سعی کنیم بهترین راه رو برای رسیدن به اون انتخاب کنیم و در اون راه قدم برداریم. جایی دیدم نوشته بود: ” حتی اگر در مسیر درست قرار گرفته باشید، فقط وقتی بی حرکت می نشینید شما را زیر می گیرند.”پس باید حرکت کرد. حالا تا کجای راه رو بتونیم پیش بریم دیگه با خداست.
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند .یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند. یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که کسی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد. لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،… رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایتان رنگارنگ سال نو مبارک
من که نفهمیدم چی گفتی!!!!!!!
آپ نکردی؟!
اگر زندگی مثل ارمانها بود که دیگه ساختن نداشت بچه! اوخ به نظر تو این زندگی به چه درد میخورد؟