سلام
بالاخره از یه سفر طولانی ولی نسبتا خیلی خوب برگشتیم واقعا راست میگن که “ دنیا دیدن به از دنیا خوردنه “
کاش می شد ما آدما انقدر خودمونو درگیر این زندگی نمی کردیم ، یه خورده می رفتیم دنیا را می گشتیم و می دیدیمو می فهمیدیم ،
اینجوری که ما دنیا را چسبیدیم خدا آخر عاقبتمونو خیر کنه …خدایا به ما توفیق دیدن و فهمیدن عطا کن .
ایشاالله تو پست بعدی عکسای سفرو میذارم .
ارسال شده در روزانه | 2 Comments »
دلم شکست ،
دلم شکست و صدای شکستنش عرش خدا را لرزاند ؛
ای کاش به جرم مرتکب نشده محکوم نمی شدم ؛
ای کاش می گفتند گرچه اینگونه بودند اما او اینگونه نخواهد بود ؛
ای کاش کسی می گفت، دیگر نمی خواهد گذشته اش تکرار شود …
کاش به جرم تکرار گذشته محکوم نمی شدم ….
ارسال شده در روزانه | 9 Comments »
اومدم خبر خاصی نیست ولی هرچی فکر مکنم میبینم بعضی وقتا و خیلی وقتا بزرگترها دوست دارن هم به جای خودشون زندگی کنند هم به جای کوچکترها و بعد به این نتیجه میرسم که چقدر ماها آرمانی فکر میکنیم و چقدر آرمانهامون با واقعیت فاصله دارند.
ارسال شده در روزانه | 7 Comments »
انقدر شیراز موندم که نمیدونم وقتی دارم میرم یزد میشه سفر یا وقتی میام شیراز ؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال خواسته یا کمی هم ناخواسته باید برم و دارم میرم ؛ با اینکه تقریبا هیچ چیز خاصی منو تشویق به رفتن نمیکنه .
با نگاه به آینده ای نسبتا مبهم و تقریبا هولناک راه رفتنی را میروم .

ارسال شده در روزانه | 6 Comments »
جدیدا یه موضوعی به شدت فکر منو مشغول کرده ؛ به نظر شما چرا آدما ازدواج می کنند ؟
به خاطر اینکه یه همراه داشته باشند؟ مگه یه دوست خیلی خوب نمیتونه همراه باشه؟
به خاطر اینکه اجازه انجام یه کارایی رو داشته باشند که وقتی مجردند امکان انجامش نیست یا ضعیفه؟
برای اینکه تشکیل خانواده بدند؟
برای اینکه یه طرز جدیدی از زندگی رو شروع کنند؟
برای اینکه نیاز به جنس مخالف دارند؟
برای اینکه نیاز دارند عشق بورزند و معشوق هم باشند؟
یا شما هم با من هم عقیده اید که آدما برای این ازدواج میکنند که fun های جدیدی را تجربه کنند….؟؟؟
ارسال شده در روزانه | 8 Comments »
به نام او
چقدر بده که آنقدر که دیگران فکر میکنن خوبی ؛ نباشی …
پنجه در افکنده ایم با خویشتن به جای رها شدن ،
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان ؛
عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
ارسال شده در روزانه | 3 Comments »
سلام ؛
هنوز یه چند روزی مونده که یه سال دیگه از عمرم هم کامل بشه و من یه سال پیرتر بشم اما امسال یه خرده فرق داشت…
آخه قبل از اینکه متولد بشم سورپریز شدم …
صبح شنبه بود که با پردیس رفتیم بیرون ، بانک ، دانشگاه ، یه خرید یه کم مشکوک و بعدم رسیدیم خونه که دیدم پردیس با چه عجله ای شروع کرد به جمع و جور کردن خونه و جارو و …ناهار که خوردیم پرید تو حموم، منم دراز کشیدم و تازه داشت خوابم میبرد که دیدم پردیس بالا سرم میگه پاشو تو که گفتی میخوای یه دوش بگیری خب پاشو دیگه …
منم هزارتا بهونه که حالا یه ساعت دیگه میرمو چه و چه که کوتاه نیومد ؛به سختی هر چه تمامتر به حمام فرستاده شدم ؛
بالاخره چند دقیقه ای بود که ازحموم اومده بودم بیرون که نیلوفر با یه کیک و یه عالمه شمع روشن از راه رسید.


و اینگونه بود که من امسال کمی زودتر متولد شدم ! و یه عالمه کادوی خوشگل و اینا خوردم …جای شما خالی .
ارسال شده در روزانه | 6 Comments »
یک دوستی واقعی زمانی بنیان می گیرد که سکوت میان دو نفر خوشایند باشد …
ارسال شده در روزانه | 4 Comments »
سلام
نمیدونم چرا چند وقتیه دلم گرفته … خیلی هم زیاد ، خیلی به خودم اجازه نفوذ افکار و احساسای بد نمیدادم اما الان هرچی تلاش میکنم نمیشه یعنی اصلا حالشو ندارم …بی خیال ،
خوش باشین…
ارسال شده در روزانه | 5 Comments »
1- سلام!
2- پرژه این ترم طراحی یه زیر محله هست که اصل کاریا دو تا برج مسکونی با چند واحد همسایگی هستن هر چی هفته پیش خوب بودم این هفته جسارتا گند زدم ! شدیدا میخوام روی طرح جدید خودم کار کنم همون که استاد هیچی ازش نفهمید !!! ولی خب بازم خدا را شکر که اساتید اسیست دارن …
3-تحمل بعضی چیزا خیلی خیلی سخته ؛مخصوصا وقتی بدونی که حقت این نیست …
4-برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم ؛
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند ؛
گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود ؛
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم .
ارسال شده در روزانه | 4 Comments »